اینستادرام
مریم عربی
هوا سوز دارد. گوش ها و پیشانی ام را با شال کلفت مشکی پوشانده ام و باز می لرزم. یک آهنگ غمگین قدیمی در سرم تکرار می شود. ترانه اش یادم نیست، فقط یک ملودی آشنا افتاده توی سرم و انگار می پیچد داخل گوش هایم. نت ها روی جمجمه ام تاب می خورد و آن قدر می رود و می آید که سرم گیج می رود. چشم هایم را می بندم و کالسکه بزرگ بچه را به جلو هل می دهم. کالسکه چپ و راست از بین قلوه سنگ ها رد می شود و جلو می رود. محو صداهای توی سرم، بی هوا کالسکه را می کوبم به یک سنگ بزرگ. صدای گریه بچه همه نیزار را پر می کند. گوش هایم از آهنگ قدیمی خالی می شود.
پسرک بی تفاوت کنار رودخانه بازی می کند. پاچه های شلوارش از آب سرد رودخانه خیس شده. می لرزد، اما به روی خودش نمی آورد و به این طرف و آن طرف دویدن ادامه می دهد. صدای گریه بچه را که می شنود، می دود سمت کالسکه. با چوب توی دستش می کوبد روی کالسکه که مثلا بچه را ساکت کند. صدای گریه بچه بلندتر می شود. هرچه سرش داد و بیداد می کنم، کوتاه نمی آید. می خواهم چوب را از دستش بگیرم که فرار می کند و دوباره می زند به آب. از پاچه های شلوارش شرشر آب می ...
برچسب: پرهیاهو,
نویسنده: سیاوش
تاريخ: سه
شنبه
16 آبان
1396 ساعت: 10:36